تبليغاتX
واژگان.... غلام رضا جعفری
ادبیات- و هر چیز دیگری از این دست

رویاهایم را به چرا می فرستم
پیشتر از آنکه در را بگشایی

و بر می خیزم از سریدن بر زمین
دستی به ریش چند روزه می کشم
و به تصویر جا مانده از چهره هایم در آینه
چیزی اضافه می شود

اتاق گشاده می شود
با چراغ زرد
وهیاتی از سایه هایم میسرد
لیز میخورم


کلید را در قفل در می چرخانی
حوله حمام گمشده است
و ریش چند روزه من
غیر قابل تحمل


+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 0:45  توسط غلام رضا جعفری  | 
 

برای مادرم که شاید در هزار توی این  شبکه مجازی نزدیکتر باشد

 

 

بر دستهات

برف و باران و باد

در زیر پاهات

گندم و گیاه

و از چشمهات

بادام تلخ جاری است

از برابرم که می گذری

 

چشمی بر زمین خیره مانده

دستی بر آسمان بر افشانده 

از هیاهوی نخل ها می گذری

                    از سواد شهر

ودر هن و هن قطار می پیچی

 

تا جیغ می کشم که ها

                       مادر

در انبوهی از بادام و باد

ول می شود کلام

تو دور می شود از تنت گرداب

                    من

                    میخ می شوم

                          به زمین


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 1:0  توسط غلام رضا جعفری  | 
برای حسین مکی زاده که زندگانی بی گذشته می خواهد اما ...

 

شب که از تگرگ پر می شوی

از خواب اسیر

طوفان میان موهات نعره می کشد

 

دستی به روی گیس بریده بر بالش می نهی

در جستجوی خونابه

با مزه گس زخم

 

 

پا می شوی تند

پیشتر از تو طوفان

پنجره ها و درها را می کوبد به هم

خاتون تو اما

در مه غلیظ حمام

خطوط مدور تن را به حوله می سپارد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 12:40  توسط غلام رضا جعفری  | 
آمدن دوستی ازدور ودیر مرا به سالهای پیش برد و این شعر حکایتی از همان سالهاست
سالهای ...

 


هجوم تگرگی تلخ
           انجیربنی تیره
          زیتون زارانی از آهک
        و ماهی پهن بر حوض خانه
تا گریز ناگهانی زمان
                    از دستهایت
            ▄
چهار سال گذشت
و چشم های لخته شده
هنوز در راهروی دانشکده معلق اند
و ساعت چندین هزار ثانیه را تکرار کرد
تا دستی تلخ
غباری از خاکستر و زرنیخ را
 بر رویاهایمان پاشید          
        ▄
انجیر بنان تیره کهن شدند
                وماه با فوران ملخ
                       هراسان گریخت
                         از دانشکده
                             تا
                          پادگان


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25ساعت 19:46  توسط غلام رضا جعفری  | 
 

شعری از نزار قبانی

 

(1)
در انتظار قطار
در انتظار مسافر پنهان
همچنان بزرگان،ایستاده ایم
از زیر چادر سالها بیرون می آید
از بدر- از یرموک،
از حطین ...
بیرون می آید...
از شمشیر صلاح الدین...
از سال بیست
و ما فشرده می شویم
در بارانداز تاریخ،مثل قوطی کنسرو...
خانمها و آقایان:
هیچ می دانید آزادی قوطی کنسرو یعنی چه؟
هنگام که مرد مضطرب است
تا ناخوشایند بگوید: (آمین)
هنگام که زخم مضطرب است
تا پذیرای خنجر شود...


 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 17:4  توسط غلام رضا جعفری  | 
پاییز بی شک زیباترین فصل هاست و به قول بسیاران فصل شاعرانه است اما در سرزمین من هیچ کدام فصلها پادشاه دیگری نیست و شاعر این موجود عجیب تنها سلطنت هیچ را همیشه تجربه می کنداما با تمام اینها مگر می شود این درد را درمان کرد

این فصل به یقین همان اندازه که زیباست هولی غریب در جان آدمی می افکند و از میان این هزار رنگ می توان ذات مرگ را نیز حس کرد

با این همه شعر تنها راه گریز است خاصه شعری که به یاد دوستی باشد که در برابر چشمان تو در یک نقطه از این خاک گلوله درست در گلویش نشسته باشد:

نه آنکه نشستی در برابرم

تا از آسمان بچکد

ستاره و نخل

در زیر سایه درختان بیعار

در برابر رواق های سیمتری

 

من شیفته قدمهای تو بودم

با بندهای پوتین خوابیده در گرد و غبار

فلاطون خنده های خاکی

در تیر رس سهمگین ترین خنده ها

آغشته با بوی باروت

 

سوراخی از حنجره ات

با خس خسی مدام

پل می زند تا گوشهای من

تا مرگ را در جامه های تو پنهان می کنم

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 19:18  توسط غلام رضا جعفری  | 

حکایت ذهن و زبان مردمان شرقی حکایتی دیرین و آشناست،ذهن غوطه ور در اسطوره وزبانی برای تکلم افسانه.در جان هر انسان شرقی راوی هماره ای هر لحظه را به خیالی دور،نزدیک می کند و هر آنی را به قصه ای آشنا،آرزوهایی که به آسانی تبدیل به واقعیتی ملموس می شوند و آسمانی که می تواند در آغوش خاک حتی ببارد.و این یعنی ذهنی انباشته از افسانه و افسون و جانی که در درازای تاریخ خویش از قصه راهی برای گریز از مرگ می سازد،با هزار و یکشبی که هزاران شهرزاد در پای هزاران شهریار قصه را به روایتی بی پایان بدل می کنند.راویانی که بیش از همه شنوندگان شیفته حکایتهای خویشند و آرزوهای پنهان و پیدایشان را در قهرمانان افسانه هایشان ،خشت بر خشت بنا می کنند و آنگاه در زیر این سایبان زندگی جداگانه ای می سازند،هر چند مرز تخیل و واقعیت ،دیر سالی است که در جانشان محو و ناپبداست.
در افسانه های شرقی می توان به تعداد آدمهای زیسته در این قسمت جهان، قهرمانانی دید که از میان خرابه ها ،به آنی لباس امیری پوشیده اندو بر مرکب مراد سوار،راهی  که بیشتر نه از خون و آتش و شمشیرو مرگ می گذرد و نه از دسیسه و زیرکی و نه از خرد و آراستگی و چیزهای دیگر،تنها پرنده ای باید و اندکی شانس و تقارن آفتاب و ماه و ستاره ها،تا شانه غلامی نشیمنگاه پرنده ای شود و همای سعادت ،اسیری را به امیری بدل کند.روایتی بس آشنا و دیرپا ،آنچنانکه در جای جای جان شرقی ،می توان انتظار او را برای نشستن این پرنده مبارک در تاریخ و افسانه باز جست؛سرزمینی که جایگاه غلامان بسیاری است که از بندگی زر خرید به امیرانی زر فروش جامه بدل کردند،تنها تفاوت افسانه و واقعیت در این نکته است که قهرمانان افسانه بیشتر به امیرانی مهربان و عادل و رعیت پرور بدل می شدند و لحظه پیش از تشستن همای پرنده تا آخرین حرکت پلک چشمهایشان در برابرشان بود،چیزی که امیران نشسته در ظرف بد اقبال تاریخ ،با همان نخستین فرمان از یاد می بردند،و وای بر رعیتی که گاه  به ناگزیر نامی از پیشینه امیر بر زبان می آورد و حقیقت او را در آینه شکسته ای نشانش می داد؛راهی که با نام جلاد به پایان می رسید.
امروزه نیز انسان شرقی افسانه های خویش را با عناصر آشنای خویش بنا می کند،چیزی که شاید ظاهر افسانه ها را تغییر داده اما حقیقت افسانه در تکرار نسلهاهمچنان تکرار می شود؛هنوز هم می تون عناصر افسانه ای را در ذهن و زبان مردمان بازجست و چهره راوی ازلی انسان شرقی را در چهره های افسانه ای و بدلهای واقعیش پیدا کرد،امید و آرزوهایی که هنوز هم در انتظار اتفاق و حادثه ای برای بهتر زیستنند،کافی است انبوه سینه چاکهای سینمای بالیوود را به خاطر آورد.و این راهی است که در آن حتی  عناصر مدرن زندگی امروزین ،رنگی از افسانه و افسون می گیرند؛از دموکراسی تا احزاب و صندوق انتخابات و شورا و ...،در همه این عرصه ها مقوله شانس و تقدیر اولین بن مایه هر حرکتی است،حرکتی که بدون در نظر داشتن ذهن افسون زده شرقی ،نمی توان علت و معلولی منطقی برای آن یافت.
در شهرهای شرقی نیز افسانه و افسون حضوری یکه و بی بدیل دارند،می توان در کنار تمامی مظاهر جهان مدرن،دهلیزهای تو در تویی از راز و اسرار یافت،و در کنار نهادها و سازمانهایی که یادآور جهان ناگزیر مدرن هستند،جان سراپا شیفته شرقی را دید که چشم بر آسمان در جستجوی همای سعادت است؛حکایتی که این روزها در شورای شهر اهواز شنیده می شود.
چند هفته از عزل شهردار اهواز گذشت اما شورای این شهر سرپرستی که بتواند مشروعیت حضور در کسوت منصب موقت سرپرستی را داشته باشد نمی یافت و هراز چند گاهی نامی برای چند روز امیدوار حضور در این کسوت می شد،درهای بسته اما راه دیگری را نشان می دادند،گذشته از هر دلیل و مستندی که برای حضور نامهای متعدد در کسوت سرپرستی شهرداری بیان می شد ،حکایت همیشگی همای سعادت سندی یکه و بی بدیل بود،روایتی که این شورا پیشتر ان را یکبار با موفقیت به پایان رساند اینبار به دهلیزی بی پایان شبیه شد.
آنچه در این میانه البته توجه آدمی را به این ماجرا دو چندان می کند تنها حکایت انتخاب و تایید نشدن نیست ،که وجه گیرای روایت ،همان چهره آشنای همای سعادت است،چهره ای که اینبار با رخساره ای چروکیده در متن حضور داشت و گویی گذر زمان در جان این پرنده نیز اثر کرده و کهولت و پیری جان پرنده شرقی را خسته کرده است،و اینگونه بود که شانه های مردمان منتخب هنوز سنگینی پرنده را احساس نکرده از سعادت آسمانی تهی می شدندو نصیب شان تنها حیرت از پرواز دو باره پرنده بود،چیزی که در داستان های شرقی بدیلی نداشته ،و شاید تنها دلیل این روایت جدید تاثیر جهان مدرن در پرنده دیر سال شرقی باشد که شکار خوشبخت خویش را بدرستی نمی دید و آنچه می دید همانی نبود که باید،و این حکایت نویی است برای هزار و چندین شبی که در شهر داری اهواز گذشت،افسانه ای که برای نخستین بار حضور امیر منتخب را تنها به بال خسته پرنده شرقی رها نکرده بود.
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 0:54  توسط غلام رضا جعفری  | 
پس از چندی سکوت و غیبت،می خواهم خاک نشسته بر صفحات این خانه را پاک کنم، وبا حکایتی از خنده و بیشتر مرگ آغاز می کنم؛شاید مرده هایمان ما را برای این همه سکوت و گریز ببخشندو ازآن پس زنده هایی که .....


ردیف خانه های منظمی که طنز تلخی در درون خود دارند؛طنزی از زیستن آدمیانی که بر خلاف عادت های زندگی سابقشان،اینک در وادی خاک؛پذیرای نظمی ویژه در ساختن خانه اشان شده اند؛سر در کنار پای همسایه و دست در همسایگی خاک،در ردیف خانه هایی شبیه یکدیگر،هر چند از دستبرد آدمیان زنده خلاصی نیافته اند و گاه در عمق نگاه آدمی،خانه ای از طراز دیگر رخ نشان می دهد!اما درزیر سنگهای گران قیمت وخانه ای بلندتر از همسایه ،انسانی درست مثل دیگران خوابیده است؛سر در کنار پای همسایه ودست بر روی خاک.
آررامش این قطعه شهر ،آدمی را از برهوت سنگ ها و ماشین ها ،به چیز دیگری دعوت می کند.خانه هایی خالی از هیاهو وجنجال و سرزمینی تهی از جنگ و .... با آدمیانی که پیشترها شاید هر کدامشان در هیاهوی زندگی روزمره،چیزی به نام رفتن را از یاد برده بودند،حالا ولی درست در زیر خاک و در برابر نگاه ما خفته اند و زمان بر ما نیز می گذرد.
در پنجشنبه هر هفته می توان غوغای شهر را در این سرزمین آرام احساس کرد،با انبوه شهروندانی که به عیادت عزیزان سفر کرده خویش در کنار این خانه های منظم نشسته اند ،بی آنکه همراه خود اندکی از این همه نظم و چیدمان را به خانه ببرند.می توان در جسم وجان بیشتر مردمی که عصرهای پنجشنبه به این قطعه آرام سر می کشند تنپوش سیاهی دید که روایت از غمی جانکاه می کند،و صدای قاریان حرفه ای ،شیون زنان و کودکان همراه با ظرف های سرشار از خرما و حلوا ؛در متن صدای فاتحه مردمان و بلندگوها ،مزه غم را در جان رهگذران بیدار می کند.رهگذران و مردمانی که عصرهای پنجشنبه تا غروب این روز،در کنار آشنایان آرام شان ،وقتی برای مهربانی می یابند.
اینجا سرزمین نظم و آرامش است در قلب شهری آشفته و ناآرام؛با هزار حکایت و درد که در خانه های تک تک مردمانش،خوش نشینی ابدی است.بهشت آباد اما چندان هم آباد نیست؛به ویژه که در تناقض عجیبی با شهر و مردمان روزگار می گذراند.
محلات اطراف ین سرزمین آرام که بیشتر از حاشیه اهواز به شمارند واز حاشیه نشینان اهوازی سرشار،با خانه هایی ارزان قیمت و پر از خواست زندگی،مسکن مردمی است که تنها با مرگشان شاید بتوانند ساکن زمینی به مراتب گرانتر از خانه های خویش شوند،زمینی گران درست در آنسوی خیابان و در چشم انداز خانه های نا مرغوبشان.هرچند روزهای پنجشنبه در زندگی این مردمان از ارج و قرب خاصی بر خوردارند،مردمی که با گل های پلاسیده و گلاب های ارزان قیمتشان؛از مرگ نانی برای کودکان شان فراهم می کنند.
در خیابان های کنار بهشت آباد ؛نه درختی می توان دید،نه فضای سبز آنچنانی و نه نشانی از شادابی کودکان،کودکانی که یاد گرفته اند با بطری های پر از آب،گورستان را در عصرهای پنجشنبه بشویند تا در روزهای دیگر هفته،شاید توانی و آنی برای بازی بیابند.بهشت آباد اما سراپا سبز است وبا درختان افراشته و دیوارهای بلند،حکایت خود را از حکایت همسایگان خویش جدا کرده،درست در همان سرزمینی  که همسایه ها همگی شبیه یکدیگرند،بهشت آباد همسایه خوبی برای محلات دیگر نیست،محلاتی که برای زیستن ارزانند،برای مرگ اما  گران و دشوار.
در این وادی اما حکایت تناقض و پارادوکس هنوز هم جاری است،خاصه که امروزه روز،سرزمین مرده های این شهر جایی برای مدیرانی است که از قضا نخستین تجربه های ریاست خویش را در آخرین سرزمین زندگان آغاز می کنند،انگار که در این وادی نیازی نه به علم است و نه به تجربه و ....،و تنها با حکمی و ربطی می توان مدیر آخرین وادی شد.این حکایت البته تنها حکایت امروز نیست که از دیروز نیز نشانه دارد.
شهر اما هنوز هم عصرهای پنجشنبه را در کنار این قطعه آرام می گذراند،شهری که از کودکی به فرزندانش یاد می دهد از کنار گور مردمان دیگر با ادب رد شوند و پا را به نشانه بی احترامی بر این آخرین خانه نگذارند،با این همه بهشت آباد هنوز هم محبوبترین خانه ابدی برای شهروندان اهوازی است،هر چند در این جزیره آرام رنگی از طوفان در پیش است. 


+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت 22:35  توسط غلام رضا جعفری  | 
در اين بلبشوي حكايت فوتبال ، سخن گفتن از چيزي در نكوهش اين قصه، شايد بخردانه و معقول نباشد. خاصه كه در اين روزگار از پير و جوان ، بزرگ و كودگ رئيس و مرئوس ، سياستمدار و فرهنگي و ... آماده چشم دوختن بر دروازه هاي آهني زمين فوتبال هستند تا توپ گردي از ميان عضله هاي ايراني در ميان تور بنشيند و جان ها را لبريز افتخار و مجد كند .
ما نيز البته چنين مي خواهيم ، لامحاله افتخار و شكوه خواسته آدميان است و گريزي از اين حس خوشايند نيست، شايد ما هم در روزهاي داغ، چهره بر قاب جادويي بنشانيم و به تماشاي يازده حريفي بنشينيم كه نه به دنبال توپ ، كه گويي در چكاچاك شمشيرها، بهاي خون سياووش را طلب مي كنند .
سال ها پيشتر، شاعري كه امروز در مرز هشتاد سالگي است، از اصطلاح قرن عضله در برابر انديشه سخن گفت، گويي كه بهاي گران عضله ها، نشانه يكه روزگار جواني و ميانسالي اوست و پيش و پس از او نشاني از آن نبوده و نخواهد بود، شكوه هاي شاعري كه با ديدن ستاره هاي كاغذين، ناخواسته در ياد ستاره هاي روشن اين سرزمين كهن غرق مي شود . ستاره هاي درخشاني كه شب هاي ديجور بسياري را در اين سرزمين غرق در نور و سعادت كردند، آنان كه جسم و جانشان را در برابر اندكي خنكا براي اين سرزمين هبه كردند و چونان ابري بر برهوت پريشان مردمان باريدند .
خيل بسياراني كه در طول قرنها جامه دراني كردند تا جامه مردمان دريده نشود، زبان و دل بر تيغه تيز شمشيرها نشاندند تا مردمان از چهره عبوس حاكمان لرز بر جانشان ننشيند . شبگرد شهرها و روستاها، از كوچه اي به كوچه، از خانه اي به خانه و از خياباني به خياباني، سايباني براي آوارگان دلپريش بودند .
ستاره هاي جاويد اين سرزمين كهن را مي گويم، سرزميني كه پيشترها، پهلوانهاش نيز نه بسته عضله، كه آويخته از قله فرزانگي بودند، همانان كه در ميانه ميدان تن پوشي از زره داشتند و دلي فراخ براي دانستن .
حالا ولي تا چراغ خانه را روشن مي كني سيل نام هايي جاري مي شوند كه هر روز از ياد مي بري تا روز ديگر و نامي ديگر، عضله هاي محكمي كه توپ را خوب مي شناسند و تور را و زمين سبز ميدان را ، و در هر رگ عضله اشان شايد هزاران دلار نهفته باشد .
فرهنگ پديده پيچيده اي است كه نمي توان به سادگي از تركيب و تجزيه اش سخن گفت، امري كه در گوشت و پوست و خون تك تك آدميان نهفته است، با اين همه پاسخ كودكم را نمي دانم وقتي كه مي گويد: بابا قيمت چند كيلوگرم گوشت از تمام كتابخانه هاي شهرمان گرانتر است؟! و من تنها به ياد آن شاعر پير(۱) تلويزيون را خاموش مي كنم.
 

۱-یدالله رویایی


+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/21ساعت 9:28  توسط غلام رضا جعفری  | 
و در آغاز

یک قورباغه بود

وچندین مقدار جلبک

 

برای آفرینش

همین اندازه کافی است.


+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 9:56  توسط غلام رضا جعفری  |